پای نامه صد و چهل هزار امضا بود...

نوشته بود:" بشتاب ، ما چشم به راه نو هستیم." نوشته بود:" برای آمدنت آماده‌ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی‌خوانیم." نوشته بود: " میوه‌ها رسیده و باغ‌ها سبز شده. منتظرت هستیم."

نامه در دستهایش، وسط بیابان روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد :

" کسی را کشته‌ام خونش بخواهید؟ مالی را برده‌ام؟ کسی را زخمی کرده‌ام؟ "

بی‌دلیل هلهله کردند. گفت:

" مردم کوفه مرا دعوت کرده‌اند. این نامه ها ..."


صداهای بی‌معنی و نا‌مفهوم در آوردند تا صدایش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:

"شبث‌بن ربعی؟! حجا‌بن ابجر؟! قیس‌بن اشعث؟! "

.

.

اسم‌ها همان اسم‌های پای نامه بود..




-------------------------------------------------------------
منبع: روابط عمومی متروی تهران